درد دل

از ماست که بر ماست
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٩
 

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت واو آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم

 

 

 


 
 
خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٩
 

یک داستان قدیمی چینی هست که می‌گوید:

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد.

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.

 

 

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:

عجب بد شانسی‌ای آوردی.

پیرمرد جواب داد: "بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"

 

 

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه پیرمرد بازگشت.

این بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسی آوردی!

 

 

اما پیرمرد جواب داد: "خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن اسب‌های
وحشی را رام کند، از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.
باز همسایگان گفتند: "عجب بد شانسی آوردی؟"

و این بار هم پیرمرد جواب داد: "بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"

در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند. آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند. از این رو هر چه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند راه برود، از بردن او منصرف شدند.

 

خوش شانسی؟

بد شانسی؟

کسی چه می‌داند؟

 

هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو روی دارد.
یک روی خوب و یک روی بد. هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.
بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است.


 
 
چند جمله آموزنده از بزرگان
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤
 
 

ابن سینا

من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم.
زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

 

نارسیس
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود،
می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.


جورج برنارد شاو
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،
خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.


مونتسکیو
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد
و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.


انیشتین
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است.
نه به خاطر مردمان شرور،
بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.


نلسون ماندلا
بگذار عشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاص تو با کسی......


یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را 
مثل :
بابا، مامان، پدربزرگ....

 

آلبرت انیشتین
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ،
زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند
و همواره هر دو ناامید میشوند.

 

الیزابت استون
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.

جی.‌ام. بری

می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟
همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.


الکس تان
شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند،
تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.

انتوان چخوف

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند.

آلبر کامو
بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست
و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست .
و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست
و در آن دنیا بفهمم که هست.

 

پروفسور حسابی
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند،
خانه‌اش خراب می‌شود
و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد
باید در تخریب مملکتش بکوشد.

 

ویل دورانت
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با
افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است، می باشد.

 

ارد بزرگ
هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ،
شاید امید تنها دارایی او باشد .

 

 

افلاطون

من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم

اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود،

گرایش به خشنود ساختن همگان

 


 
 
قدرت ذهنی
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۸
 

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید

 


 
 
مکالمه ی یک بچه با مادر بزرگ خود
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧
 

بچه : مامان بزرگ این چه کتابیه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه
مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
بچه : کی امتحانشو دارین

مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم

بچه : ......


 
 
قیمت معجزه
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٥
 

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

 

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.



بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.



داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!



دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

 

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

 

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟



دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .  

 

خیلی دوست داشتم ایمیل بعضی جراحان و پزشکان  ایرانی را داشتم تا شرمنده گی را در چشمانشان خلق کنم

 


 
 
غرور عبادت سوز
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٥
 

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى می‏کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.

وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:

خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی‏کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

منبع:

غزالى، محمد، کیمیاى سعادت، ج 1، ص

 


 
 
نقش تو ...
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٦
 

امروز روزی دیگر است اما جهان ، همان جهان سابق است .

روز را روزگار عوض می کند ،

فراموش نکن که جهان را تو باید عوض کنی ...


 
 
همیشه یکی هست
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢
 

وقتی خدا دستهایش را باز کرد ، خجالت کشیدم با آن بار سنگین گناه در آغوشش جای بگیرم.

در همین افکار بودم که گرمی دستانش را بر روی شانه هایم حس کردم ...

آری ، مانند همیشه تنهایم نگذاشت ...


 
 
سه پرسش سقراط
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
 
زمانی که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیر را در ذهن خود مرور کنید:
 
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.
 
روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟
 
سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.
 
مرد پرسید: سه پرسش؟
 
سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.
 
نخستین پرسش " حقیقت " است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
 
مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.
 
سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.
 
حالا پرسش دوم: پرسش " خوبی و بدی " آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟
 
مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…
 
سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟
 
مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
 
سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم " سودمند بودن " است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
 
مرد پاسخ داد: نه، واقعا…
 

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟


 
 
هر آنچه از من بر می آمد
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
 


گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست
...


 
 
متفاوت بودن !
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
 

متفاوت فکر کردن تنها این نیست که به آنچه دیگران فکر نمی کنند ، فکر کنیم ؛

بلکه این است که بهتر از دیگران به همه چیز فکر کنیم

واین می تواند شامل صحبت کردن ، عبادت کردن ، درس خواندن ، زندگی کردن و

حتی مردن باشد .


 
 
سکوتم از رضایت نیست ولی دیگر شکایت نیست
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست ، که میداند که دل خون است ، دو چشمم خیس و بارانیست ، همه در عالم دنیا ، گمان دارند که من خوبم ، ز دنیایم خبر دارند؟! مرا در خواب میدانند ؟! نمیدانم ! نمیدانم ! گمانم این تکراریست ....

تا حالا شده با بقیه سر یک موضوع تکراری بارها و بارها صحبت کنید و به هیچ نتیجه ای نرسید ؟ و در آخر جدا از اینکه چقدر از نظر عصبی اذیت میشید ، ببینید که یک سری مواردی داره پیش میاد که باعث میشه به مرور بعضی از چیزای خوبی که داشتید رو دارید از دست میدید و بعد به ناچار مجبور به سکوت بشید و بعدترش بقیه فکر کنند حالا که سکوت کردید یعنی اینکه حرفها و نظرات اونها رو قبول کردید و دیگه به همه چیز راضی هستید ؟

خیلی سخته ، مخصوصا اگه مورد صحبت جز موارد اساسی زندگی شما باشه

اینکه بقیه فکر کنند شما هیچ ناراحتی ندارید خیلی سخته

من قبول دارم که در دنیا کسی رو نمیشه پیدا کرد که هیچ غمی نداشته باشه اما بدی اونجاست که غمهامون رو خودمون با دستای خودمون ایجاد کنیم


 
 
سکوت ... !
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
 

(( در سکوت ماندن , فقط حرف نزدن نیست , باید گوش را برای شنیدن تمام صداهای اطراف تعلیم داد . همان طور که استاد می تواند در میان موسیقی ارکستر , فلوتی را که خارج می نوازد تشخیص بدهد ; به همین شیوه , باید شنوایی خود را تربیت کنیم ,  تا بتوانیم صدای خدا را در میان این بازار مکاره بشنویم .

انسان مدرن سکوت را بسیار آزار دهنده می داند . ساکت ماندن را دشوار می یابد - همیشه بی قرار است و می خواهد کاری بکند , توصیه ای بکند , وظیفه ای پیش پای خود بگذارد ; و در آخر برده ی اجبار خودش برای عمل شود. ))

از تاملات آنتونی دملیو     



 
 
تلنگری بر دل
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

١. صخره و سنگ (( صدای )) آب را در می آورند.

2. صیقلی شدن دیواره سرم را مدیون موج های سهمگین دریای مغزم هستم.

3. یکی می گفت : آخرین نقطه روشن زندگیم را در جا سیگاری خاموش کردم.

4. آنها که روی دست شما بلند می شوند , روی پای خودشان هستند.

5. گاهی زشتی بر زیبایی غلبه می کند , مثل تاریکی بر روشنایی.

6. بگذارید تاریخ هرچه می خواهد بگوید ,  مهم این است که شما چه می گویید.