درد دل

میخوام که تنها باشم...
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٥
 

گاهی انگار دلم نیست که با تو باشم

گاهی انگار فقط میخوام که تنها باشم

غافلم از همه دنیا و همه احوالش

مست مستم و فقط میخوام که تنها باشم

تو نشو دلگیر از این حال پریشانم دوست

دست من نیست که میخوام فقط من باشم


 
 
غرور عبادت سوز
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٥
 

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى می‏کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.

وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:

خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی‏کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

منبع:

غزالى، محمد، کیمیاى سعادت، ج 1، ص

 


 
 
تنهایی
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

تنهایی ; ابتدا با نگاهی بر واژه اش سیاه و سخت به نظر می آید , اما اگر در درونش فرو روی

گاه سرشارت می کند , سرشار از احساس و حضور خدا که راه می یابد به دل و آنقدر

آرامش می یابی که تنهاییت را با هیچ چیز عوض نمی کنی .

ای کاش خدا را همیشه در دلم می دیدم , ای کاش همواره می توانستم دعوتش کنم به

تنهاییم تا از برق چشمانم که پر از حضورش می شد نگاهی فراتر از نگاه بر همه چیز

بیندازم و از این عالم جدا شوم و فکرم را معطوف به بالاتر کنم.

گاهی دلم تنگ خودم می شود و با نگاهی به سر تا پایم در می یابم که دیریست خود

را از یاد برده ام , خود را نمی شناسم . این جاست که به خود می گویم : (( چه خبر؟ ))

وای , بسیار خبر دارم برای خودم و از همه بیشتر گله دارم ازخود , که مرا چه شده که

اینگونه خود را از یاد برده ام , مگر چه چیز می توانسته باز دارد مرا از فکر کردن به درون

خودم , خیلی چیز هاست... که باز می دارد دل را از تفکر , از نگاه و حتی از یک آه و در

نهایت از پرواز...

آرزویم بی نیازی است... بی نیازی.

برگی از دل احمد       

    


 
 
دلنامه
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
 

نمی دونم , اما فکر می کنم بعد از یک سال و هفت ماه متولد شدم , فکر می کنم تازه عاشق شدم , نه عاشق به معنای اینکه وجود کسی من را درگیر خودش کرده , نه ! همینجور عاشق شدم.

می دونید همینجور عاشق بودن یعنی چه؟هنوز کاملا لمس نکردم , اما حس خوبی داره , چون یک جور راحتی و آرامش با خود به همراه میاره , می فهمی نیازی نیست برای هر چیزی جنگید و به دست آورد , می شه با صلح به جنگ پرداخت و با آرامش رفتار کرد , سکوت بیشتری داشت و بیشتر شنید.

البته نمی دونم همیشه میشه اینجور بود , به نظر من ناراحتی و عصبانیت جزئی از وجود انسان است , چون اگه نبود اصلا وجود نداشت اما کنترل کردن مهم است.

باید فکر کرد و انجام داد تا واقعا آرام شد.فعلا که آرامم , در اوج مشکلات.نمی دونم شاید از مواهب خداست اما می دونم که خیلی فاصله دارم ازش.هرکسی از خودش بهتر خبر داره ...

برگی از دل احمد