درد دل

بازگشت
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
 

خانمی اهل محله ی کوئین نیویورک از پنجره ی طبقه هجدهم آپارتمان اجاره ای خود سر بیرون آورده بود و فریاد می کشید و کمک می خواست.در حمام به رویش بسته شده بود.وقتی کوچکترین فرزندش که دو ساله بود در را از آن طرف بست , دستگیره از بیرون افتاد.دو فرزند دیگرش , چهار و پنج ساله , تک و تنها در آشپزخانه بودند و روی اجاق , غذا بار بود.زن بین شکستن در و فریاد کشیدن و کمک خواستن مانده بود.اما هر دو راه به نظر بی فایده می رسید وکم کم امیدش قطع می شد.در همین احوال مرد جوانی که محل سکونتش با آنجا چندین فرسنگ فاصله داشت , بر حسب اتفاق آن روز به آن محله آمده بود.از خیابان فریاد زن را شنید.دستش را به سوی او تکان داد تا توجه اش را جلب کند,سپس فریاد زد : ((می آیم بالا تا کمکتان کنم)).اندکی بعد,زن صدای او را از پشت در حمام شنید.مرد یادش داد : ((به دقت گوش کنید,انگشتتان را در سوراخی که دستگیره از آن افتاده,بکنید و زبانه را بالا بکشید,اندکی در را به بالا بگیرید و بعد فوری بازش کنید)).زن دستورهای غریبه را انجام داد و چند لحظه بعد در باز شد.

زن که از زندان موقت آزاد شد,دوید تا ببیند بچه ها در چه حالی هستند.از فریادهای مادر ترسیده بودند و می باید آنها را در آغوش می کشید و تسکینشان می داد.هر سه فرزندش که صحیح و سلامت جلو چشمش قرار گرفتند,رو به مرد جوان کرد وبا حیرت پرسید : ((از کجا می دانستید چطور وارد آپارتمانم بشوید,و از کجا می دانستید چطور در حمام را باز کنید؟))

مرد با لبخندی گفت : ((خیلی خوب می دانستم,من در اینجا به دنیا آمده ام,پانزده سال در این آپارتمان زندگی می کردم.می دانم چگونه بدون کلید در آپارتمان را باز کنم و دستگیره ی در حمام همیشه می افتاد,ما یاد گرفته بودیم همان طور که به شما نشان دادم آن را باز کنیم!))

نتیجه : گاهی اوقات لازم است به راهی برگردیم که بیشتر آن را رفته ایم,به خاطر کمک به کسی که می خواهد راهی را طی کند که ما بیشتر از آن گذشته ایم.

از کتاب (( ز مثل زندگی ))