درد دل

تنهایی
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

تنهایی ; ابتدا با نگاهی بر واژه اش سیاه و سخت به نظر می آید , اما اگر در درونش فرو روی

گاه سرشارت می کند , سرشار از احساس و حضور خدا که راه می یابد به دل و آنقدر

آرامش می یابی که تنهاییت را با هیچ چیز عوض نمی کنی .

ای کاش خدا را همیشه در دلم می دیدم , ای کاش همواره می توانستم دعوتش کنم به

تنهاییم تا از برق چشمانم که پر از حضورش می شد نگاهی فراتر از نگاه بر همه چیز

بیندازم و از این عالم جدا شوم و فکرم را معطوف به بالاتر کنم.

گاهی دلم تنگ خودم می شود و با نگاهی به سر تا پایم در می یابم که دیریست خود

را از یاد برده ام , خود را نمی شناسم . این جاست که به خود می گویم : (( چه خبر؟ ))

وای , بسیار خبر دارم برای خودم و از همه بیشتر گله دارم ازخود , که مرا چه شده که

اینگونه خود را از یاد برده ام , مگر چه چیز می توانسته باز دارد مرا از فکر کردن به درون

خودم , خیلی چیز هاست... که باز می دارد دل را از تفکر , از نگاه و حتی از یک آه و در

نهایت از پرواز...

آرزویم بی نیازی است... بی نیازی.

برگی از دل احمد