درد دل

همیشه یکی هست
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢
 

وقتی خدا دستهایش را باز کرد ، خجالت کشیدم با آن بار سنگین گناه در آغوشش جای بگیرم.

در همین افکار بودم که گرمی دستانش را بر روی شانه هایم حس کردم ...

آری ، مانند همیشه تنهایم نگذاشت ...


 
 
سه پرسش سقراط
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
 
زمانی که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیر را در ذهن خود مرور کنید:
 
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.
 
روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟
 
سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.
 
مرد پرسید: سه پرسش؟
 
سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.
 
نخستین پرسش " حقیقت " است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
 
مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.
 
سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.
 
حالا پرسش دوم: پرسش " خوبی و بدی " آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟
 
مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…
 
سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟
 
مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
 
سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم " سودمند بودن " است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
 
مرد پاسخ داد: نه، واقعا…
 

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟


 
 
هر آنچه از من بر می آمد
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
 


گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست
...


 
 
متفاوت بودن !
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
 

متفاوت فکر کردن تنها این نیست که به آنچه دیگران فکر نمی کنند ، فکر کنیم ؛

بلکه این است که بهتر از دیگران به همه چیز فکر کنیم

واین می تواند شامل صحبت کردن ، عبادت کردن ، درس خواندن ، زندگی کردن و

حتی مردن باشد .


 
 
بالی برای پرواز
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳
 

دوستان عزیز سلام ؛

خواهشمندم در صورت تمایل نظراتتان را در مورد جای خالی زیر بیان کنید.

با تشکر

 

تو برای پرواز

نیاز به آسمان آبی نداری

نیاز به بالی دیگر داری

و آن بال کسی نیست جز  ..........


 
 
سکوتم از رضایت نیست ولی دیگر شکایت نیست
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست ، که میداند که دل خون است ، دو چشمم خیس و بارانیست ، همه در عالم دنیا ، گمان دارند که من خوبم ، ز دنیایم خبر دارند؟! مرا در خواب میدانند ؟! نمیدانم ! نمیدانم ! گمانم این تکراریست ....

تا حالا شده با بقیه سر یک موضوع تکراری بارها و بارها صحبت کنید و به هیچ نتیجه ای نرسید ؟ و در آخر جدا از اینکه چقدر از نظر عصبی اذیت میشید ، ببینید که یک سری مواردی داره پیش میاد که باعث میشه به مرور بعضی از چیزای خوبی که داشتید رو دارید از دست میدید و بعد به ناچار مجبور به سکوت بشید و بعدترش بقیه فکر کنند حالا که سکوت کردید یعنی اینکه حرفها و نظرات اونها رو قبول کردید و دیگه به همه چیز راضی هستید ؟

خیلی سخته ، مخصوصا اگه مورد صحبت جز موارد اساسی زندگی شما باشه

اینکه بقیه فکر کنند شما هیچ ناراحتی ندارید خیلی سخته

من قبول دارم که در دنیا کسی رو نمیشه پیدا کرد که هیچ غمی نداشته باشه اما بدی اونجاست که غمهامون رو خودمون با دستای خودمون ایجاد کنیم


 
 
داستان هفته ( در جستجوی کار ـ قسمت اول )
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩
 

یه روز مثل همه روزای دیگه خدا از خواب بیدار شدم ، راستش حدودا یه 2 ساعت قبل از خواب بیدار شده بودم اما از اونجایی که همش با خودم فکر می کردم خوب بیدار شم که چی ؟ چیکار کنم ؟ بنابراین تا بیدار شدن رسمیم از خواب هی از این   پهلو به اون پهلو می چرخیدم و همین بود که ...


 
 
«رکاب بزن....»
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
 

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.
 به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.
 ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

 یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،
او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم.
بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»
و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم..

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«رکاب بزن....»


 
 
باز آمد این بهار ...
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
 

باز  آمد  این  بهار             باز  آمد   بوی   یار

می رود پیغام من           با نسیم از این دیار

سوی آنجایی که یار         منزلی  دارد  به کار

***

بهر  کسب  پاسخی         عمر   از   کف    می دهم

انتظار  را   سالهاست       من چه بی صف می دهم

***

طاقتی نیست دگر              در تن   خسته ی  من

کی رسد پیغام  تو              بر دل بشکسته ی من

***

می رود آن   روزگار              می رود این روزگار

باز آمد    این    بهار              باز آمد    بوی   یار

می رسد   پیغام  یار            با نسیم  از  آن  دیار

سوی اینجایی که من          قبرکی  دارم  به  کار


حیف و افسوس بعد مرگ

نوش   دارویی   تو    یار


 
 
من از بیگانگان دیگر ننالم ...
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

آن دمی که دوستی

بشکند قلب مرا

آن زمانی که مرا

می گذارد زیر پا

دیگر از بیگانگان

چه توقع دارم ؟

دیگر از این چون دوست

من چه حاجت دارم

باز هم دردی است

درد بشکستن دل

درد اعتماد من

به رفیقی بی دل ...


 
 
تنهایی
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

تنهایی ; ابتدا با نگاهی بر واژه اش سیاه و سخت به نظر می آید , اما اگر در درونش فرو روی

گاه سرشارت می کند , سرشار از احساس و حضور خدا که راه می یابد به دل و آنقدر

آرامش می یابی که تنهاییت را با هیچ چیز عوض نمی کنی .

ای کاش خدا را همیشه در دلم می دیدم , ای کاش همواره می توانستم دعوتش کنم به

تنهاییم تا از برق چشمانم که پر از حضورش می شد نگاهی فراتر از نگاه بر همه چیز

بیندازم و از این عالم جدا شوم و فکرم را معطوف به بالاتر کنم.

گاهی دلم تنگ خودم می شود و با نگاهی به سر تا پایم در می یابم که دیریست خود

را از یاد برده ام , خود را نمی شناسم . این جاست که به خود می گویم : (( چه خبر؟ ))

وای , بسیار خبر دارم برای خودم و از همه بیشتر گله دارم ازخود , که مرا چه شده که

اینگونه خود را از یاد برده ام , مگر چه چیز می توانسته باز دارد مرا از فکر کردن به درون

خودم , خیلی چیز هاست... که باز می دارد دل را از تفکر , از نگاه و حتی از یک آه و در

نهایت از پرواز...

آرزویم بی نیازی است... بی نیازی.

برگی از دل احمد       

    


 
 
پوچ
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
 

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

***

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی

می کشیدی

***

آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سربسر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگ های خزان را

***

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

***

سال ها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو

کیستی تو

فروغ فرخزاد           


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →