درد دل

«رکاب بزن....»
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
 

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.
 به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.
 ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

 یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،
او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم.
بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»
و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم..

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«رکاب بزن....»


 
 
عید باستانی نوروز مبارک ...
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
 

سلام دوستان

اگه دلتون چوبیه و باید با یک تکه سنگ یا با درکوب بهش زد,

اگه دلتون زنگ معمولی داره,

یا اگه دلتون خیلی پیشرفتست و آیفون تصویری داره,

هرجوری که هست مهم نیست , مهم اینه که دله

یک کم دقت کنین ... گوش کنین ... با گوش همون دل پاک و با صفا و خوشگلتون

میشنوید ... بهار داره در می زنه , میگه یک ساله دیگه داره به مهمونی دلتون

می آد

پس بهتره شایسته ی میزبانیش باشیم , بهتره گرد و غبار کدورت هارو پاک کنیم

بهتره حسابی آب و جاروش کنیم

وقتی خدا یک سال دیگرو به ما هدیه داده , پس باید قدرش رو بدونیم

اگه فکر میکنیم هیچیم ......................... وجود داشته باشیم

اگه فکر می کنیم بدیم ......................... خوب باشیم

اگه فکر می کنیم خوبیم ...................... بهتر باشیم

خدا رو شکر کنیم و موقع سال تحویل برای همه ی دلها دعا کنیم

همیشه سالم و شاد و موفق باشین



 
 
باز آمد این بهار ...
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
 

باز  آمد  این  بهار             باز  آمد   بوی   یار

می رود پیغام من           با نسیم از این دیار

سوی آنجایی که یار         منزلی  دارد  به کار

***

بهر  کسب  پاسخی         عمر   از   کف    می دهم

انتظار  را   سالهاست       من چه بی صف می دهم

***

طاقتی نیست دگر              در تن   خسته ی  من

کی رسد پیغام  تو              بر دل بشکسته ی من

***

می رود آن   روزگار              می رود این روزگار

باز آمد    این    بهار              باز آمد    بوی   یار

می رسد   پیغام  یار            با نسیم  از  آن  دیار

سوی اینجایی که من          قبرکی  دارم  به  کار


حیف و افسوس بعد مرگ

نوش   دارویی   تو    یار


 
 
من از بیگانگان دیگر ننالم ...
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

آن دمی که دوستی

بشکند قلب مرا

آن زمانی که مرا

می گذارد زیر پا

دیگر از بیگانگان

چه توقع دارم ؟

دیگر از این چون دوست

من چه حاجت دارم

باز هم دردی است

درد بشکستن دل

درد اعتماد من

به رفیقی بی دل ...


 
 
تنهایی
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

تنهایی ; ابتدا با نگاهی بر واژه اش سیاه و سخت به نظر می آید , اما اگر در درونش فرو روی

گاه سرشارت می کند , سرشار از احساس و حضور خدا که راه می یابد به دل و آنقدر

آرامش می یابی که تنهاییت را با هیچ چیز عوض نمی کنی .

ای کاش خدا را همیشه در دلم می دیدم , ای کاش همواره می توانستم دعوتش کنم به

تنهاییم تا از برق چشمانم که پر از حضورش می شد نگاهی فراتر از نگاه بر همه چیز

بیندازم و از این عالم جدا شوم و فکرم را معطوف به بالاتر کنم.

گاهی دلم تنگ خودم می شود و با نگاهی به سر تا پایم در می یابم که دیریست خود

را از یاد برده ام , خود را نمی شناسم . این جاست که به خود می گویم : (( چه خبر؟ ))

وای , بسیار خبر دارم برای خودم و از همه بیشتر گله دارم ازخود , که مرا چه شده که

اینگونه خود را از یاد برده ام , مگر چه چیز می توانسته باز دارد مرا از فکر کردن به درون

خودم , خیلی چیز هاست... که باز می دارد دل را از تفکر , از نگاه و حتی از یک آه و در

نهایت از پرواز...

آرزویم بی نیازی است... بی نیازی.

برگی از دل احمد       

    


 
 
پوچ
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
 

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

***

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی

می کشیدی

***

آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سربسر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگ های خزان را

***

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

***

سال ها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو

کیستی تو

فروغ فرخزاد           


 
 
سکوت ... !
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
 

(( در سکوت ماندن , فقط حرف نزدن نیست , باید گوش را برای شنیدن تمام صداهای اطراف تعلیم داد . همان طور که استاد می تواند در میان موسیقی ارکستر , فلوتی را که خارج می نوازد تشخیص بدهد ; به همین شیوه , باید شنوایی خود را تربیت کنیم ,  تا بتوانیم صدای خدا را در میان این بازار مکاره بشنویم .

انسان مدرن سکوت را بسیار آزار دهنده می داند . ساکت ماندن را دشوار می یابد - همیشه بی قرار است و می خواهد کاری بکند , توصیه ای بکند , وظیفه ای پیش پای خود بگذارد ; و در آخر برده ی اجبار خودش برای عمل شود. ))

از تاملات آنتونی دملیو     



 
 
بازسازی دنیا
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
 

پدر روزنامه می خواند , اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را - که نقشه جهان را نمایش می داد - جدا وقطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

- (( بیا ! کاری برایت دارم.یک نقشه دنیا به تو می دهم , ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ,  بچینی ؟ ))

و دوباره به سراغ روزنا مه اش رفت ; می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است.اما یک ربع ساعت بعد ,  پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید : (( مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟ ))

پسر جواب داد : (( جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ,  تصویری از یک آدم بود.وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم , دنیا را هم دوباره ساختم.))

پائولو کوئلیو            



 
 
دلنامه
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
 

نمی دونم , اما فکر می کنم بعد از یک سال و هفت ماه متولد شدم , فکر می کنم تازه عاشق شدم , نه عاشق به معنای اینکه وجود کسی من را درگیر خودش کرده , نه ! همینجور عاشق شدم.

می دونید همینجور عاشق بودن یعنی چه؟هنوز کاملا لمس نکردم , اما حس خوبی داره , چون یک جور راحتی و آرامش با خود به همراه میاره , می فهمی نیازی نیست برای هر چیزی جنگید و به دست آورد , می شه با صلح به جنگ پرداخت و با آرامش رفتار کرد , سکوت بیشتری داشت و بیشتر شنید.

البته نمی دونم همیشه میشه اینجور بود , به نظر من ناراحتی و عصبانیت جزئی از وجود انسان است , چون اگه نبود اصلا وجود نداشت اما کنترل کردن مهم است.

باید فکر کرد و انجام داد تا واقعا آرام شد.فعلا که آرامم , در اوج مشکلات.نمی دونم شاید از مواهب خداست اما می دونم که خیلی فاصله دارم ازش.هرکسی از خودش بهتر خبر داره ...

برگی از دل احمد       


 
 
تلنگری بر دل
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

١. صخره و سنگ (( صدای )) آب را در می آورند.

2. صیقلی شدن دیواره سرم را مدیون موج های سهمگین دریای مغزم هستم.

3. یکی می گفت : آخرین نقطه روشن زندگیم را در جا سیگاری خاموش کردم.

4. آنها که روی دست شما بلند می شوند , روی پای خودشان هستند.

5. گاهی زشتی بر زیبایی غلبه می کند , مثل تاریکی بر روشنایی.

6. بگذارید تاریخ هرچه می خواهد بگوید ,  مهم این است که شما چه می گویید.



 
 
باور ... ( برای کسانی که تنها ماندند یا شاید تنهایشان گذاشتند )
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
 

چرا باورت نشد که من عاشقت شدم

گله کم نمی کنم , آخه نیست دست خودم

چرا باورت نشد , تو نگاه آخرم

یه صدا بود که می گفت

تو بری در به درم

***

چرا باورت نشد یا نخواستی بمونی

بی تو می میره دلم کاش که اینو بدونی

بی تو دیوونه شدم

با تموم غصه ها

بی تو هم خونه  شدم

***

چرا حرف دلت رو به زبون نمی یاری

تو چشمام نگاه کن و بگو دوستم نداری

باید فراموشت کنم

بگو تا شاید بتونم

باور کنم رفتنت رو

نامه هات رو بسوزونم

***

چرا باورت نشد ؟؟!!



 
 
بازگشت
نویسنده : مزدا پارسا - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
 

خانمی اهل محله ی کوئین نیویورک از پنجره ی طبقه هجدهم آپارتمان اجاره ای خود سر بیرون آورده بود و فریاد می کشید و کمک می خواست.در حمام به رویش بسته شده بود.وقتی کوچکترین فرزندش که دو ساله بود در را از آن طرف بست , دستگیره از بیرون افتاد.دو فرزند دیگرش , چهار و پنج ساله , تک و تنها در آشپزخانه بودند و روی اجاق , غذا بار بود.زن بین شکستن در و فریاد کشیدن و کمک خواستن مانده بود.اما هر دو راه به نظر بی فایده می رسید وکم کم امیدش قطع می شد.در همین احوال مرد جوانی که محل سکونتش با آنجا چندین فرسنگ فاصله داشت , بر حسب اتفاق آن روز به آن محله آمده بود.از خیابان فریاد زن را شنید.دستش را به سوی او تکان داد تا توجه اش را جلب کند,سپس فریاد زد : ((می آیم بالا تا کمکتان کنم)).اندکی بعد,زن صدای او را از پشت در حمام شنید.مرد یادش داد : ((به دقت گوش کنید,انگشتتان را در سوراخی که دستگیره از آن افتاده,بکنید و زبانه را بالا بکشید,اندکی در را به بالا بگیرید و بعد فوری بازش کنید)).زن دستورهای غریبه را انجام داد و چند لحظه بعد در باز شد.

زن که از زندان موقت آزاد شد,دوید تا ببیند بچه ها در چه حالی هستند.از فریادهای مادر ترسیده بودند و می باید آنها را در آغوش می کشید و تسکینشان می داد.هر سه فرزندش که صحیح و سلامت جلو چشمش قرار گرفتند,رو به مرد جوان کرد وبا حیرت پرسید : ((از کجا می دانستید چطور وارد آپارتمانم بشوید,و از کجا می دانستید چطور در حمام را باز کنید؟))

مرد با لبخندی گفت : ((خیلی خوب می دانستم,من در اینجا به دنیا آمده ام,پانزده سال در این آپارتمان زندگی می کردم.می دانم چگونه بدون کلید در آپارتمان را باز کنم و دستگیره ی در حمام همیشه می افتاد,ما یاد گرفته بودیم همان طور که به شما نشان دادم آن را باز کنیم!))

نتیجه : گاهی اوقات لازم است به راهی برگردیم که بیشتر آن را رفته ایم,به خاطر کمک به کسی که می خواهد راهی را طی کند که ما بیشتر از آن گذشته ایم.

از کتاب (( ز مثل زندگی ))       



 
 
← صفحه بعد